|
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...
|
توی خواب هایم روزی را می بینم که کارمند ساده ی بخش راهسازی شهرداری خسته و کوفته از سر کار می آید، قرص های افسردگی اش را بالا می اندازد، قبض آب و برق و گاز را (که تازه آمده) چند بار وارسی می کند، بعد هاله ی نورش را روی میخ کنار دیوار آویزان می کند و شیرینی چرت بعد از ظهر یک آدم معمولی را می چشد.
آقای قاضی! توی خواب هایم -بلا نسبت شما- بیشتر از دهانم خورده ام اما باور کنید قبل از این که بخوابم فقط و فقط به آرامش چرت بعد از ظهر یک کارمند ساده فکر کرده بودم.
گفتم: "آره، من فکر کنم این جوریه" مهدی گفت: " بدبختی شروع شد". اشاره داشت به جمله ای که این چند روز بین خودمان رد و بدل می شد برای خنده: "اساسا بدبختی ما وقتیه که تو فکر می کنی."
حالا فکر می کنم به اتاق فکر فلان و اتاق فکر بهمان و هم اندیشی فلانی ها برای چیزهای اقتصادی. وضعیت خجسته ای که توی جیب ملت و کمی این طرف ترشان برپاست حاصل همین فکر کردن هاست ظاهرا...
خودت را که بيرون بريزي باختهاي. حلقهي دار را براي گردن منصور که بافتهباشند، به کار هيچکس ديگر نميآيد. حلقهي دار حلالت منصور، حلالت! تف به تکتک بافههات، طناب! قاتلها راستراست ميگردند و حلاج پيري که آزارش در هيچ نيمهشبي به هيچ سگ ولگردي نرسيده بود، حلاجي که حق بود، حلاجي که به اندازهي خودش لااقل "بود" -و همين "بودن" کار دستش داد- بالاي دار دست و پا ميزند. برقص مرد، برقص مرد. برقص! برقص! برقص! برقص! برقص...
ديشب عروسي منصور بود و همه انالحق ميگفتند و چراغ هاي رنگي روي ريسه يکيدرميان خاموش و روشن ميشد و همه يکي در ميان انالحق ميگفتند و بالاي دار ميرقصيدند. مثل آدمهايي که توي آب غوطه ميخورند. مثل کسي که توي آب برقصد. به همان نرمي و به همان آهستگي و به همان آراستگي.
ديشب منصور را دار زدند و هرشب دارش ميزنند و هر شب جاي طنابش روي گردن کسي، روي دل کسي ميماند که آن شب دلش آشوبتر از همه باشد و اين که امشب گلوگير شده بغض نيست، دلم آشوب تر از همه بوده است، طناب حلاج است. به سلامتي تنهايي، تنهايي در ميان ديگران...
*
همين طور که از چشمهام ميخواني و از چرت و پرت هام ميفهمي و از کبودي جگرم پيداست، امشب بدجوري دلم چپ کرده.
همین که به روشنفکر ها بمانی کافی است. همین که سیگارت را به جای خیابان در کافه دود کنی کافی است. تو در هزار توی همین کافه بنشین و درباره ی آرمانشهرت با همه ی زیبا رویان شهر صحبت کن تا همه بدانند که تو امیدی به هیچ کس نداری و آن قدر حقیری که فقط می توانی بزرگی ات را و تعداد کتاب های ظاهرا خوانده ات را به سر ما آدم های امیدوار بکوبی و برای همه ثابت کنی که این راهش نیست. مهم نیست کدام راه را می گویی. هر راهی که مردم -همین مردم ساده ی کوچه و بازار، همین دانشجویان، همین همه- در آن گام بردارند از نظر تو راهش نیست.
آقای روشنفکر. می خواهم دوستت داشته باشم اما نمی دانم چرا نمی شود. منتظری که جامعه کافه ها را بگردد و حضرت شما را پیدا کند و با اصرار از شما نصیحتی چند بخواهد تا لب به صحبت بگشایید. دخمه تان را رها نمی کنید و به میان مردم نمی آیید که بزرگی تان خش برندارد خدای ناکرده و هر که را که با زبان مردم سخن می گوید می کوبید و همراهی با آدم های کوچه و بازار را لکه ی دامنش می پندارید.
می خواهم دوستتان داشته باشم اما نمی دانم چرا خطابه های پرشورتان در احوالات فقرا و رعایا با بوی آروغ های گرانقیمت اربابان در هم می آمیزد. با زبان من سخن نمی گویی و نمی گذاری با زبان خود سخن بگویم. این همه ی دردی است که از تو در سینه دارم برادر روشنفکر.
خریدار باشی می فروشم. والا به قرآن من که فروشنده ام. شمام خریدار باشین. من که هر روز اول صبح کرکره رو میدم بالا که تو بیای. من که وقتی دارم بسم الله اول کارو می گم دلم پی تو و اون رفیقاته. خواستم بفروشم ولی دست و دلم لرزید. من آزادی رو گذاشتم پشت ویترین. شرافت که خریدنی نیست. شما آزادی رو ببر شرافتم هدیه ی ماس به شما بلکه مشتری شین. آزادی مث گل می مونه.
اگه این همه اومدی و ندادم ببری از گدا بازی نبود. خدا شاهده که از گدا بازی نبود. دلم می لرزید. هول برم می داشت که نکنه ببرن و قدرشو ندونن. نکنه هر روز آبش ندن و مراقبش نباشن. حالام می گم بیا ببر ولی خدایی مرد باش و اگه کلاغا اومدن جلدی بپر تو باغچه ردشون کن. کلاغ که ترس نداره. کلاغ از مترسکی که لباس تو رو پوشیده باشه هم می ترسه. کلاغ سیاهه. دلشم سیاهه. تو ولی سرخی. از پیرهن خونیت نترس. کلاغ از خون می ترسه. به قارقارش گوش نکن. جیگر پرسه زدن نداره تو باغچه ای که دل شیر تو سینه ی صاحبش باشه.
آخه قربون بازوی زخمیت برم. نترس که قیافت مث لوتیای فیلم فارسیا نیست. چن وقته که دیگه لوتی گری به سبیل نیست. لوتی باس اقلکم یه دس یرهن پاره و خونی تو گنجه داشته باشه که تو داری. اونم نه تو گنجهُ رو تنت.
بیا رفیق. بیا. بیا که نیشخند کلاغا دیوونم می کنه وقتی از پشت شیشه منو نشون میدن و می گن کاسبیش کساده. بیا پوسیدم بس که مث عاقبت نسیه دس زدم زیر این چونه ی صاحاب مرده و مگس رد کردم. تو که تا حالا ده بار تا سر همین خیابون اومدی. این بارم بیا و شک نکن. لعنت بفرست به شیطون. پیچ خیابون که رد کنی باقیش دیگه سرراسته.
بیا و آبرومو بخر.
پیش نوشت:
۱- ...
۲-این نوشتار به هیچ وجه قصد اسطوره سازی ندارد. تنها بیانی است احساس مند از رنجی که می بریم.
--------------------------------------------------
ببار ای بارون...
ببار!
با دلم گریه کن خون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به یاد عاشقای این مزار
گفتند ماه رمضان امسال ربنا ندارد. ماه رمضان بدون ربنای شجریان در دین هم نیامده عزیز من. ما که از وقتی دست راست و چپمان را شناختیم، دم اذان پیش از این که فکر افطار باشیم فکر این بودیم که کدام شبکه ی این خراب شده ربنا می گذارد که حال و هوایمان تازه شود. رمضان بدون ربنا می شود گرسنگی و تشنگی و همین. ربنا نماینده ی خیلی چیزها بود...
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
استاد! نگران نباش. اگر فاطمه رجبی نمی فهمد ما می فهمیم. و خدا می داند که صدای تو خس و خاشاک هم اگر باشد، خاشاک لابد نام زیباترین گلی است که در زمین می روید. شجریان عزیز کودکی تا حال ایرانی ها! نکند قهر کنی. نکند دیگر نخوانی که خودت می دانی از برکت روح زیبای آدم هایی مثل تو است که می توانیم زشت خوانی این همه کرکس را نشنیده بگیریم.
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
--------------
پس نوشت: من شاید سر جمع ۱۰-۱۵ تصنیف از استاد محمد رضا شجریان را دوست داشته باشم. اما این تعداد را در حد پرستش می ستایم. تعدادی اش همین جنایاتی است که با هم دستی کیهان کلهر در آلبوم "شب/سکوت/کویر" مرتکب شده. جنایت از آن جهت که می دانسته این آلبوم کشته می دهد اما با این وجود خوانده و منتشر کرده. جز این ها میتوان به جنایتش در تصنیف دلشدگان اشاره کرد (گلچهره مپرس/ آن نغمه سرا...).
شلیک نکنید آقایان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند
شمس لنگرودی/۲۲مرثیه در تیرماه
*
شعر از مجموعه ی جدید آثار شمس لنگرودی است که به صورت اینترنتی منتشر شده. مجموعه ی کامل "۲۲ مرثیه در تیرماه" اینجاست.
جایی مثل اصفهان یا یزد یک شهر به شدت مذهبی است، دقیقا منطبق با تعاریف عمه ی شاه عباس از مذهب. در این جور جاها دختر خوب دختری است که مچاله بشود کنج خانه ی پدر تا خواستگاری چیزی سر برسد و از آن به بعد مچاله بشود کنج خانه ی شوهر (که این به نوبه ی خود پیشرفت شگرفی است). پسر خوب پسری است که حفظ ظاهر کند و در خفای هیچ کداممان را هم که خدا را شکر هیچ کس خبر ندارد. مهم نیست که این دختر یا پسر چه کتابی می خواند، چه قدر کتاب می خواند حالا اصلا چه اهمیتی دارد که پیام آوری گفته باشد "ز گهواره تا گور دانش بجوی" و علی (ع) مثلا به باور داران گفته باشد که کتاب خوب است و این ها یا قرآن گفته باشد در احوال یکدیگر تجسس نکنید. این چیزها مهم نیست مهم این است که حاج فلانی گفته خواب دیدم که موی عمه ی پسر همسایه ی تقی یا نقی بیرون بود و همان تقی یا نقی را در جهنم چه کردند و چه نکردند و از همین حرف ها!
بعضی از مسلمانان ما به خداوندی خدا اگر بدانند که این دین خیر سرش فلسفه هم دارد. آیه و حدیث محکم استخواندار برای صلح و دوستی و آزادی و غیره هم دارد. همین که حاجی فلانی چیزی را بگوید کافی است. دلیل هم این که از خدا بی خبر ۱۰ تا انگشتر عقیق دارد که هرکدام را توی سر خر بزنی ور می افتد.
این حاجی فلانی ها ویژگی زیاد دارند. بیشترشان هم توی خانه زیر شلواری راه راه می پوشند و زن همسایه از رو به رو که می آید سرشان را پایین می اندازند و ایمان دارند که این راه، راه بهتری است برای دلبری کردن. دین را که این همه وجه زیبا دارد تبدیل کرده ایم به یک اژدهای هفت سر و جالب تر این که همگان را به سفره ی اژدهای فوق الذکر دعوت می کنیم. بهشت را کرده ایم اندازه ی آشپزخانه ای که کوزت تویش کار می کرد و چنین نشان می دهیم که جهنم جایی است لا اقل دو سه هزار برابر بهشت که سر بجنبانی افتادی داخل.
دزدی که تلفن همراهم را برد شاید نمی دانست که با آن تلفن، خیلی از روابط کاری و فرصت های پیشرفت و از همه مهم تر دوستان و خاطرات مرا با خود می برد.
تمام سال های راهنمایی (و حتی اگر اشتباه نکنم، از چهارم ابتدایی)، علی رئیس بود و من معاون علی. دوتا مبصر بودیم که کارمان بیشتر تامین امنیت بچه ها در حین شیطنت بود تا حفظ نظم شان. با هم دوست بودیم و همدیگر را دوست می داشتیم. اواخر کلاس سوم راهنمایی بود که علی بار سفر را بست و مثل خیلی های دیگر برای "یک لقمه نان و آزادی" به علاوه ی فرصت های علمی بیشتر و... پرید به سمت آن طرف دنیا.
حالا بعد از این همه سال علی آمده ایران و این روزهای آخر حضور علی است. چند روز که صرف ایرانگردی او شد و چند روز صرف سفری که برای من پیش آمد و قرار بود همین روزهاى آخر همدیگر را ببینیم. اما شماره ی تلفن همراه علی و همه ی دوستان مشترکم را فقط و فقط در همان گوشی به سرقت رفته داشتم و حالا مانده ام با دوستی که بعد از این همه سال آمده و فردا عازم است و هزار هزار غصه که از ندیدنش بر سرم هوار می شود. خدا کند این پست را بخواند... .
پ.ن: علی جان اگر این پست را خواندی، کامنت خصوصی بگذار و شماره ی تماست را برایم بفرست.