تبليغاتX
سر گیجه
کاش روزگار بهتری بود و از عشق می گفتیم...

وقتی موشک برسد، وقتی سینه ی جوانی را ترکشی یا گلوله ای بدرد از مادرها و پدرها چه خواهد ماند؟ مگر نه این است که نامِ بسیاری از ما نورسیده ی نامِ از دست رفتگانی است که والدینمان نخواسته اند از یادشان ببرند؛ و چه خواهد شد اگر موشک، نورسیده ­ها را پیش از موعد بنشاند کنار از دست رفته ها. مگر نه این است که مادر ایرانی، پدر ایرانی، همه ­ی خود را خلاصه می کند در قد کشیدنِ جان و تنِ هرچند پُررنجِ نوباوه اش؟ وقتی جنازه ی جوانی از میدانِ جنگ بازمی ­گردد، از مادر چه می­ ماند جز استخوان پوسیده، آن روز پدر چیست جز پلاک زنگ زده ­ی فرزندش...

+استدلال غیرمنطقی امّا درستِ شماره ی یک/ وحشت از سنگر "آقا" اینا
+
استدلال غیر منطقی اما درستِ شماره ی دو/ از دوستانِ جانی، مشکل توان بریدن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:37  توسط امیر میرزایی  | 


پدرم، محمود میرزایی، لابه­ لای خاطراتِ جوانی، یارِ غاری جا گذاشته به نام "امیر مجدّمی". شنیده ام که شاید نام کوچک من، جامانده ی همان رفاقت باشد. انگار پدر خواسته باشد داغِ امیرِ از دست رفته را با امیرِ نورسیده جبران کند. امیرِ از دست رفته­ ای که صدّام در یکی از کوچه های احمدآباد به دیوار خانه ای در آبادان سنجاق کرد تا روزی که آبادان تاریخ شد، امیر در صفحه ­ای از تاریخ مانده باشد. هرچند این صفحه را تنها محمود، همبازی کودکی و همپای نوجوانی و جوانی، سال­ ها بعد در تنهایی بخواند.

ما با همین نام­های رسیده که انگار ادامه­ ی تاریخ پدرانمان بود، نسل نورسیده­ ی اجتماعی بودیم که عادت داشت سقف بگذارد برای قد کشیدن و ما هر بار بعد از هر تلاش نا فرجام برای سر به در بردن از بام، می نشستیم کنج کافه­ ای یا باغی یا آرامگاهی و دل می دادیم به دلداریِ همدیگر. از ما و آدم های مثل ما بعد از این همه سال چه مانده جز خاطره ­هایمان و چهار تا و نصفی رفاقت که گاهی گرم تر است و گاهی خلاصه می شود در سلام های دورادور؛ چه خواهد ماند اگر مجبور باشیم سهم دوستی­­ های مان را هم بدهیم به خاطرات. هر دوست عکسی باشد در قاب یا خاطره­ای در کتاب...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 20:27  توسط امیر میرزایی  | 


سال های کودکی هنوز از خاطرم نرفته است. مدیونیم به این خاطرات که یادمان می آورد و بازنده ایم اگر مثل همیشه، ملّتِ پاک کردن خاطره ها باشیم. حالا دوباره اسم جنگ که آمده شکر می کنم که از ایرانِ موشک خورده کم سال ترم. متولد ماه پایانی سال پایان جنگ. در هیچ کدام از روزهای کودکی من صدام موشک نمی زد اما شیشه ها هنوز ضربدر خورده بودند. از خاطرم نمی رود سنگر زیرزمینی خانه ی پدربزرگ را. "آقا" داده بود برای بچه ها و نوه ها و باقی اعضای خانواده اش سنگری حفر کنند که بعدها انباری شد. درِ انباری توی زمین بود، بعد چند پله بود و بعد فضای تاریک و نمور پایین سنگر. هیچ وقت  جرات نداشتم -حتی برای بازگرداندن توپ فوتبال- پا توی انبار  امروز و سنگر دیروز بگذارم. بعد از جنگ آنقدر متروک شده بود که چند بار خواستند جایش را پر کنند. گاهی در سنگر را باز می کردند که بو نکند فقط. تنها یک بار که با تشویق پسرعمّه ام، حمید، تا پله ی یکی مانده به آخر رفتم دعا کردم هیچ وقت هیچ جا جنگ نباشد. هیچ وقت جان هیچ کس به نفس کشیدن در هوای هیچ سنگری گره نخورد.

حالا این روزها وقتی آدم هایی را می بینم که از جنگ و تئوری حمله ی خارجی دفاع می کنند، دلم می خواهد پیش از هر سوالی از آن ها بپرسم: تو حاضری نسیم تابستونه ی اون حیاطُ با نفس کشیدن تو سنگر تاریک و نمورش عوض کنی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 0:51  توسط امیر میرزایی  | 

دوست عزیز، جناب آقای فراستی! مدتی پیش وقتی داشتید اخراجی های 3 را می کوبیدید تا ما در خانه تخمه بشکانیم و کیف کنیم که باز یک نفر آمده در این رسانه ی محترم ملی حرف حسابی بزند، یکهو با شنیدن جمله ای بی مانند از دهان شمای منتقد خشکمان زد. منظور حقیر آن جاست که -شاید در جهت ایجاد توازن و ترویج مهربانی و شاید به رعایت مصلحت- از فرم و ساختار منسجم اخراجی های یک و دو سخن به میان آوردید تا همگان بدانند که برای شنیدن بعضی از حرف ها، نیازی نیست آدم فضایی گیر بیاوریم. فهمیدیم در همین کره ی خاکی خودمان می شود از دهان بعضی منتقدان حرف هایی شنید که شاخ آدم فضایی ها را هم دربیاورد. فرم؟ ساختار؟ اوضاعتان رو به راه است آقای فراستی؟ انشاءالله که همیشه رو به راه باشید. به خداوندی خداسلامتی شما و عملکرد صحیح قلب و اعصاب من در ارتباط تنگاتنگ و مستقیم قرار دارند.

بگذریم!
گذشت و گذشتیم و دیدیم دائم وسط تخمه شکستن های ما حرف هایی می زنید که پوست تخمه را همین جور روی لب ما باقی می گذارد. همین جور هاج و واج نگاه می کنیم که بفهمیم شما آن آدم باسوادی هستید که چند دقیقه پیش حرف حسابتان جواب نداشت یا آدم شتابزده و کینه توز و بی منطقی که حرف ناحسابی تان اصلا جوابی باقی نمی گذارد جز : "آخی! چه کردی با خودت مرد؟".

دوست عزیز. آن شمایل و لباس و میز و نور و این ها که قاعدتا هرکه را مسحور خود کند شما را  نباید گیج کند. چرا که مثلا میکروفون وسیله ای است که با داشتن مقدار کمی پول می شود از همین خیابان جمهوری در تهران و همه ی میکروفون فروشی های معتبر شهرستان ها خریداری کرد. شما هم آدمی نیستید که یکهو به اینجا رسیده باشید و دست و پایتان جلوی دوربین گم شده باشد. نه عزیز! دست و پای شما همیشه پیداست و اتفاقا گاهی زیاده از حد پیداست و اصلا برخی معتقدند سوراخ قضیه همین جاست.

دوست خوش پوش من! تکلیف ما را با خودتان معلوم کنید که یکهو قتی سر می زنیم به سایتی مثل "سینمای ما" چنین واکنشی به افاضات گهر بار جنابعالی نبینیم. سینمای ما در پایان گزارشی آورده است (دقت کنید که منظور از "منتقد ثابت" شخص شخیص شماست که رایتان به گفته ی خودتان "خیلی" است):

"...جناب منتقد ثابت برنامه اما كارش همين‌جا تمام نشد و همه حال و انرژي و روحيه‌ نقد تند و تيزش را چند دقيقه بعد در صحبت از شاهكاري مثل «جدايي نادر از سيمين» ساخته اصغر فرهادي رو كرد؛ جايي‌كه با اعتماد به نفس كاملي در يك جمله اعلام كرد كه «جدايي نادر از سيمين» فيلمي ضعيف با تكنيك و فرم مبتذل و درنيامده و بي‌كاركرد است كه حرفي جز اشاعه و ترويج دروغ‌گويي در جامعه ندارد و حرفش اين است كه ايران جاي زندگي‌كردن نيست... وقتي جيراني از او خواست درباره بهترين فيلم اكران بهار نظر بدهد، گفت تنها فيلم خوب اين دوره «شرط اول» ساخته مسعود اطيابي بوده و جيراني جواب داد كه فيلم همين يك منتقد مدافع و طبعاً فقط يك راي مثبت دارد. فراستي هم در كمال تواضع جواب داد كه البته اين يك راي "خيلي" است! و بينندگاني كه تازگي‌ها فيلم خوب و بحث‌انگيز و اخلاق‌گراي فرهادي را ديده‌اند و شايد هم «شرط اول» را ديده باشند، نيمه‌شب داشتند با خودشان فكر مي‌كردند كه واقعاً با وجود چنين منتقداني اين‌جا جاي زندگي نيست!"

خوب اگر شمشیر می کشی به اثر امتحان پس داده ای مثل "جدایی نادر از سیمین"، اگر دست تخریب می گذاری روی کارگردان بزرگ و شناخته شده ای مثل اصغر فرهادی لااقل برای حفظ اعتبار خودت هم که شده در مقابلش فیلمی و کارگردانی را مثال بزن که بگوییم : "خوب این بابا ریز بینه، سطح توقعش بالاس، اصن سختگیره که اینجوری می گه".

آقای مسعود فراستی عزیز! خوب و بد نمی کنم اما آیا واقعا بهترین فیلم اکران بهار را "شرط اول" می دانید یا مزاح فرمودید که اصحاب سینما در این روزگار نامراد لااقل یک بار لب به خنده باز کنند؟ انصافا اگر شوخی کرده اید باید بگویم شوخی بدی بود. نیتتان خیر بوده اما تا این لحظه موفق نشده اید کسی را بخندانید. کام همه تلخ شد. دفعه ی بعد به قسمت شوخی که رسیدید لااقل مثل فیلم محبوبتان "اخراجی های یک" چند تا از این پیامک های با حال را بخوانید که قبلا امتحان پس داده باشند. البته در تقلید از اخراجی ها مراقب باشید شوخی هایتان مثل آن قسمت "بوی باقالی" و این ها نباشد. مردم تلویزیون را با زن و بچه شان می بینند و خوب لابد می دانید که جلوی زن و بچه خوبیت ندارد. جسارت نباشد، قبلا هم یک بار کلمه ای را جلوی دوربین تلویزیون به کار برده بودید که من از گفتنش شرم دارم و نمی دانم چرا شما نداشتید. ضمنا روی من هم حساب کنید. چند تا شوخی دست اول بلدم که ردخور ندارد.حتی شما که "رایتان خیلی است" هم گاهی باید روی کمک دیگران حساب کنید. در پایان برای شما و خودم ثبات و سلامت از خداوند منان مسئلت دارم. رایتان کماکان "خیلی" باد. مراقب "خیلی"هایتان باشید. تا برنامه ی بعد خدا یار و نگهدارتان ...

+پیوست: نظر دوست عزیزمان "مسعود فراستی خیلی رای" درباره ی اخراجیهای دو

پ.ن: استاد مسعود خیلی رای در جای دیگری فرموده اند:
از "اخراجي‌ها " هم با قاطعيت دفاع كردم، هنوز هم دفاع مي‌كنم. كاري هم ندارم مرتضي [آوینی] اگر بود، دفاع مي‌كرد يا نمي‌كرد. نظر من اين است و تناقضي در آن نيست.

    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:14  توسط امیر میرزایی  | 

بدانيد و آگاه باشيد، خزعبل بافتن به سياق دانايان و انديشه ورزان واقعي، نه از ما دانا مي سازد و نه انديشه ورز. حالا ما به در گفتيم كه ديوارها -هركدام به قدر كفايت- بشنوند.

و نيز ديوارهاي معزز اگر نشنيده اند بشنوند بزرگي، حكيمانه پرسيد (نقل به مضمون): "فلاني! اگر در مشت بسته ي تو گردويي پنهان باشد و عالم و آدم تو را بستايند كه طلا در مشت داري، آيا گردوي تو طلا خواهد شد؟" والله اگر گردو به اين راحتي ها طلا شود.

بله خوب! البته مبرهن است كه احمق هايي همواره در تلاش براي نفهميدنند تا مبادا مفلس دربماند و اسيد معده چونان آبشار نياگارا بر پهنه ي دل و روده ي ما فرو مي‌آيد و منظره اي بس شگرف مي‌آفريند. هرگاه دست به لقمه اي برديم كه از دهانمان بزرگ‌تر بود، اگر ندايي از درونمان بفرمايد "چخ است"، بهتر است تا اينكه صدايي از برونمان.

عاقلان دانند (و مصيبت اينجاست كه روي سخن ما با عاقلان نيست مطلقا!)


(كشكول شيخ شنگول، صفحه‌ي گرامافون)


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 18:17  توسط امیر میرزایی  | 

مسعود ده نمكي امشب در برنامه ي هفت، بخشي ديگر از آن ناكارگردان و ناهنرمندي كه بود را عيان كرد. ديدنش چشم بصيرت نمي‌خواست. همين چشم هاي معمولي هم اگر درست و حسابي بازشان مي كردي مي ديد و همين گوش‌هاي معمولي مي‌شنيد. نمي‌خواست سينما شناس باشي. همين درك عمومي جامعه از سينما كفايت مي كرد تا ده نمكي را به بي سوادي بشناسي و سه‌گانه‌ي چنانش را به سياهه‌‌ي نخواستني هايت اضافه كني. همين مانده بود كه "مسعود ده نمكي"، واژه‌ي دموكراسي را زينت كلامش كند. فكر مي‌كنم اصغر فرهادي اگر از قياس فيلمش با كاردستي اين آقا، از غصه بميرد سزاست.

بي ادبي هايش در ميانه‌ي بحث بماند. بماند كه به منتفد برنامه مي گفت "اگر نمي‌فهمي برو دكتر". اصلا بحث ما ادب نيست. غصه جاي ديگري است، جاهاي ديگري است. مثلا آن جا كه كارگردان مملكت در تعريف كردن قصه ي فيلم خودش وا مي‌ماند. مثلا آن جا كه مي‌بيني طرف فرق "قصه" و "تم" و "سه پايه ي دوربين" و "منشي صحنه" را نمي‌فهمد.

ياد تخصص به خير. روح سواد شاد. خدا شرافت را بيامرزد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 5:13  توسط امیر میرزایی  | 

اول:

در ساعت 20:26 دقيقه از روز دوازدهم فروردين سال 1390 خورشيدي، خواستم براي همه ي دنيا آرزوي خوشبختي و سلامتي كنم. اين كه چه قدر ممكن است به دعاي گربه سياه باران بيايد و تا چه حد پذيرش دعاي ما محتمل است به كنار، لحظه اي فكر كردم دنيايي پر از خوشبختي، آن هم براي همه، تا چه حد مي تواند دنياي كثيف، نخواستني و ملال آوري باشد. اگر خوب فكر كني انگار خواسته ايم قاتل ها موفق، زورگويان خوشحال و احمق ها خوشبخت باشند. شرايط فعلي دنيا همين است، بيخودي آبروي نداشته مان را پيش خدا خرج نكنيم بهتر است. عجالتا سال نو مبارك.

بعد:

جدايي نادر از سيمين فيلم خوش ساختي است. فيلمنامه ي خوبي دارد. بازي هاي رديفي را كنار هم جمع كرده و در مجموع مستحق ديده شدن و چندباره ديده شدن است. امشب براي بار سوم به تماشاي فيلمي مي روم كه از طرف مجله ي IMDB به عنوان سومين درام ارزشمند سينماي جهان (جايگاهي بالاتر از سانست بولوار و پدرخوانده ي 2) شناخته شده است.

باقي بقا


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 20:35  توسط امیر میرزایی  | 

از دیگر خبط و خطاهای کودکی، یکی این بود که بعضی از سن و سال ها را زیادی برای خودمان مهم کرده بودیم. بیست سالگی مهم ترینشان بود. همیشه فکر می کردم بیست سالگی اوج اندیشه و قدرت و توانایی و جذابیت و هزار چیز دوست داشتنی دیگر است. نه تنها در خودم که در همه ی آدم ها. به طور خاص تمایل عجیبی به آدم های بیست ساله داشتم و نقشه های زیادی برای بیست سالگی کشیده بودم.

تا این که گذشت و رسیدیم به تمام شدن نوزده سالگی. از همان روزها خودم را بیست ساله معرفی می کردم و بیست ساله می دانستم تا این که این سن رویایی، این ایده آل شاید به گزاف تمام شد. بازهم می گفتم بیست ساله ام. بیست سالم تمام شده و سن و سال به سال تمام شده است نه سال در جریان. هرگز نپذیرفتم که توی بیست و یک سالگی ام. دو سال بیست سالگی کردم تا بفهمم که نفس بیست سالگی گره ای از کار بسته ی روزگار باز نمی کند.

امشب در آغازین ساعات 9 اسفند 1389 ایستاده ام رو به گذشته و با آخرین ردپاهای عدد بیست در تقویم زندگانی وداع می کنم. حقیقتا که فصل مهمی است. خیلی چیزها طبق برنامه پیش نرفته و این غافلگیری از زمانه لزوما هم بد نیست. تقدیر الهی گاهی خودش را این جور به آدم ها نشان می دهد. حالا قاعده ی بازی رو به رویم ایستاده، دستی به کمر زده و لبخند حواله ام می کند. می پذیرم. قاعده ای وجود دارد اما هنوز بازیگر اصلی منم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 3:29  توسط امیر میرزایی  | 

نباید دروغ گفت و خاصه نباید "خود" را از لذت کشف حقیقت محروم ساخت. نبایست پنهان شد و نبایست پنهان کرد. چه خوب که اگر کسی پرسید "شما؟" به جای تعاریف بالا بلند و اوصاف طویل و الفاظ و اسامی و عناوین نفخ آور، پاسخمان "همین که هستم" باشد. همین که می بینی و همین که می شنوی (و ای خوش بر آدمیزاده ای که در هنگام بیان این جملات، از راستگویان باشد.)

چند شب پیش روی دیوار آن شبکه ی محترم اجتماعی نوشتم: "در این لحظه ی خاص از اپیدمی اندوه، یا کاشف الکرب". و امشب در لحظه ای چند پله بالاتر از خاص، با خود فکر می کردم چه قدر خوب می گفت محمد -برادرم- که در شب های پر تنش پیش از کنکور از همدان زنگ زد و به جای هر کلیشه ای گفت: "باور کن که آدمی تنهاست..."
امشب در اوج استیصال از ذهن می گذراندم که بایست تنهایی را پذیرفت. تنها آفریده شدن را. شاید بعد از این پذیرش است که تنهایی مان پایان خواهد یافت. آخ که اگر روزی باورمان بشود که تنها منم که من آفریده شده ام و تنها منم که جور من بودن را تمام و کمال می کشم و باز تنها منم که شیرینی اش را تا آخرین ذره می چشم.

باقی زرّ زیادی است به سیاق مطبوعه ی وزین "راه موفقیت" و مطبوعاتی از این دست...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 2:40  توسط امیر میرزایی  | 

اواخر سال 79، فكر مي كرديم كه اگر در تقويم جاي دهگان سال، عدد هشت را بگذارند چه بدعتي رخ مي دهد، چه چيزها كه تازه مي شوند، چه قدر اين رخوت و تكرار مكررات و بي حالي روزافزون جماعت كوچه و خيابان سر به كاهش مي گذارد. بچه بوديم ديگر! نمي فهميديم. چه انتظاري داريد از "بچه‌اي با آن سن و سال؟ سرمان گرم بود به كبري و كوكب خانم و دهقان فداكار و ... . دلخوشي مان اين بود كه به يمن سال نو و در قالب پيك هاي نوروزي، در روند خرحمالي بي حاصلمان به اسم تحصيل تنوعي ايجاد مي شود.

روزها گذشت و دهه ي هشتاد هم رسيد. كتمان نمي كنم كه حقا و حقيقتا كيفور بودم. نمي دانم چرا احساس مي كردم سالي كه دهگانش هشت باشد "باكلاس" تر از سال هايي با دهگان كمتر است و مردمان آن سال سرشان را بالا مي گيرند و به دهگان دوره شان تفاخر مي كنند. چه گمان بي ربطي. سال ها گذشت و دستگيرمان شد كه دهگان و صدگان و هزارگان نيست كه غرب را از ما جلوتر انداخته. دو هزار بودن آن ها هيچ برتري خاصي به هزار بودن ما ندارد. زمان برد تا به اين نتيجه ي شگرف برسيم.

حالا با اولين سرماخوردگي سال نامبارك 1389 و همزمان با قرائت فاتحه ي آن سال ملعون، فكر مي كنم كاش به كشف اين واقعيت بزرگ نائل نيامده بودم تا سرخوشانه و اميدوار به انتظار دهگان 9 بنشينم بلكه فرجي شود. حماقت خزانه ي بي مانندي است كه پر بودنش رابطه ي مستقيمي با خوشكامي و خوشبختي آدميان دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 18:28  توسط امیر میرزایی  | 



"دلمون برات تنگ ميشه ، بهت عادت كرده بوديم. به اخم و تخمات ، اولدرم بلدرمات ، سگ خلقيات. ولي گور پدر دل ما ! دل تو شاد !"


سوته دلان-علی حاتمی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 3:49  توسط امیر میرزایی  | 

بنده در قامت یک مارکوپولو الان چند روزی است که دوباره از هوای شیراز تنفس می کنم و تا جایی که جا داشته باشد وعده های غذایی را کنار پدر و مادر و برادران صرف می کنم. دوری، تازه اندازه ی شهر زادگاه و آدم هاش را به آدمی می فهماند. بگذریم...

چند شب پیش وقتی که دور میدان آزادی (فلکه ی گاز) منتظر بودم تا امین رجایی سر برسد توجهم تقریبا بی دلیل جلب شده بود به کودکان خیابانی آن اطراف. بدیهی است که همه هم یا بی سرپرستند یا بد سرپرست. امین رجایی رسید و یکی از همین کودکان خیابانی آمد سمت ما. در یک دستش محلول شیشه پاک کن داشت و در دست دیگرش یک دستمال تنظیف کثیف و از ما پرسید آیا می خواهیم با آن دستمال کثیف کفش مان را تمیز کند یا نه. آدم معمولا این جور مواقع خجالت می کشد، چندشش می شود که چرا باید همنوع دیگری از تو بخواهد "اجازه بدهی" کفشت را تمیز کند. نوشتنش هم دردناک است.

بحث کفش زیاد طول نکشید. سریع مثل همیشه پرسیدم "کلاس چندمی عمو؟" کلیشه ای است اما بد نیست برای باز کردن سر صحبت و سوال مهمی است البته. گفت " مدرسه نمی رم... اصلا من که شناسنامه ندارم" خیلی راحت و باز حرف می زد. انگار دارد یک سری بدیهیات پیش پا افتاده را برایم بازگو می کند. افغانی بود اما لهجه ی شیرازی داشت. فقط گه گاهی می زد به لهجه ی پدری. بحث پیش رفت و فهمیدیم پدرش طالب بوده. اتفاقا اسم و رسمی هم داشته برای خودش، آن قدر که هنگام فرار به ایران تا مرز اسکورت می شده. حالا نمی دانم چرا آدمی اینچنین به کشوری نرفته که مثلا القاعده آنجا پایگاهی داشته باشد و بتواند کاری دست و پا کند.

پسرک حدودا ده ساله بود. در محله ی سعدی (از محلات جنوب شهر شیراز) با پدر و مادرش زندگی می کرد. چند ثانیه بعد از شروع بحث یکهو گفت که "بابامم کار نمی کنه". انگار همه ی سوالاتی که این جور وقت ها می پرسند را حفظ بود. دلیلش را که پرسیدم فهمیدم که انگار پای پدرش روی مین های خودی رفته. کلی از سلحشوری های پدرش تعریف کرد که لا به لایش می شد فهمید پدر برای تقویت روحیه ی انقلابی در فرزند، گه گاهی به قول خودمان خالی هم می بندد. مثلا خاطراتی از جت سواری های پدرش و  اجنبی کشی های او با جت تعریف می کرد که انگار این جت در حیاط خانه پارک بوده و پدر فقط کافی بوده استارت جت را بزند و بعد ضبط را روشن کند و راه بیفتد.

پرسیدم کسی را می شناسی که دختر خودش را کشته باشد؟ با افتخار گفت "آره ! همسایمون!" دردناک ترین بخش ماجرا آن جا بود که پسر در دفاع از خشونت بر می آمد. دختران ما را "ولو" می دانست و می گفت در افغانستان اگر دختری تنها از خانه بیرون بیاید او را می کشند. اگر کسی نماز نخواند او را می کشند حتی اگر مسلمان نباشد.اگر با آمریکایی ها یا با آدم های حکومت حامد کرزی حرف بزند سرش را می برند. پسر با هیجان از شجاعت طالبان می گفت و من متحیر مانده بودم. مقایسه می کردم بین لطافت کودکی که در شرایط نرمال بزرگ شده باشد و خشونت و کینه توزی این پسر. می گفتم تو دوست داری این جور زندگی کردن را؟ می گفت دوست داشتن من مهم نیست، ملاعمر این طور گفته. این قانون خداست. از عکس ملا عمر می گفت که پدرش به دیوار زده و هرکس هرچه التماس کرده، پدر راضی به بخشید و حتی فروختنش نشده. (مگر ملا عمر عکس هم دارد؟)

پسر بچه ی ده ساله ای که انگار ده ساله نبود می گفت حاضرم بمیرم و به همراه من یک آمریکایی هم بمیرد.  مهم نیست که حتی شاید در آینده برای افغانستان مفیدتر باشم. باید بکشم و بمیرم.
نمی دانی چه قدر کودکی هنوز توی چشم هاش مانده بود. همان جا از او شنیدم که می گفت: "احمد شاه مسعود، ما را دوست نداشت، با ما می جنگید اما ما او را خیلی دوست داریم. پدرم می گوید او مرد بود." و فکر می کنم به تفاوت شخصیت بی نظیری چون مسعود با متحجرینی چون طالب ها. سعی می کردم به کودکانه ترین زبانی که می شود قرائت های متفاوت و انسان دوستانه و مبتنی بر هم زیستی مسالمت آمیز را  به پسرک بگویم اما او تنها یک تفکر را درست می دانست. باید کشت، باید مرد بود، باید به تنور کینه دمید...

جدا که شدیم همین طور که نقشه ی افغانستان و عکس های زمان آبادی اش را توی ذهنم مرور می کردم، همین طور که داشتم به ریشه های تحجر، ریشه های خشونت فکر می کردم امین گفت: "تقصیر خودشم نیست ها..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 18:21  توسط امیر میرزایی  | 

شنيده ايم و شنيده ايد كه بناست يك كشيش آمريكايي مراسمي راه بياندازد و طي آن قرآن بسوزانند. نمي دانم چرا. نمي دانم با چه انگيزه اي و براي حصول چه نتيجه اي. فارغ از هرگونه جهت گيري، سوزاندن كتاب، سوزاندن كتاب است. حالا چه برسد به اينكه آن كتاب را چيزي در حدود يك ششم جمعيت جهان به عنوان يك مانيفست در نوع نگرش و زيست بشناسند و احترام كنند و مهم تر از آن، يك ميليارد نفر اين صفحات را كلام آفريدگارشان بدانند.

شرم آور است. براي بشريت (خاصه بشر قرن بيست و يك) شرم آور است كه در اين دوره و زمانه، در عصر ارتباطات، هنوز سنت كتاب سوزي رواج دارد و آدم ها هنوز در صدد انكار انديشه و حتي وجود يكديگرند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 19:16  توسط امیر میرزایی  | 

این روزها خواب می بینم. باور کن درست گفته ام. این "روزها". جغد شده ام که شب ها می خوابم و روزها بیدارم. عجیب نیست. نه عجیب نیست. سال های پیش از این هم زیاد پیش می آمد که این طور بخوابم و بیدار بشوم.
بیداری هایم را نگران و آشفته و بعضا عصبی سر می کنم و انگار خبری نیست از آن آرامش غرورانگیز روزهای پیش از این. یک سال و نیمی می شود که تنها خبر بد می آورند و تنها کلاغ ها خبر می آورند. روزگار شده است روزگار دوری و دوستی.دوری های بالاجبار و ترس از دوری این هایی که نزدیک مانده اند.
بیش فعالی کودکانه ام دارد از من "زوربا"یی می سازد که تا آخر عمر انگار بنا نیست جا بیفتد. که در اوج تلخی ها و دشواری ها می زند و می خواند و هلهله راه می اندازد و بعد یکهو انگار که کانالش را عوض کرده باشند از درون می زند به هر شبکه ای که بیشتر برفک داشه باشد و "نمی دانم" و "یادم نیست" را این روزها از هر واژه ای بیشتر به کار می برد.
در بیداری که دیدن و شنیدن هزار بدخواه دارد.این روزها خواب می بینم...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 10:7  توسط امیر میرزایی  | 

یه زمانی دلمون خون شد. تا مدتی هم دلمون خون بود. حالا می گیم تا خونمون هنوز یه کم دله بجنبیم. بعدشم رفیق! دیگه کی می دونه چی درسته؟ بذار کارشونو بکنن...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 6:32  توسط امیر میرزایی  |