تبليغاتX
سر گیجه
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...

توی خواب هایم روزی را می بینم که کارمند ساده ی بخش راهسازی شهرداری خسته و کوفته از سر کار می آید، قرص های افسردگی اش را بالا می اندازد، قبض آب و برق و گاز را (که تازه آمده) چند بار وارسی می کند، بعد هاله ی نورش را روی میخ کنار دیوار آویزان می کند و شیرینی چرت بعد از ظهر یک آدم معمولی را می چشد.
آقای قاضی! توی خواب هایم -بلا نسبت شما- بیشتر از دهانم خورده ام اما باور کنید قبل از این که بخوابم فقط و فقط به آرامش چرت بعد از ظهر یک کارمند ساده فکر کرده بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:53  توسط امیر میرزایی  | 

گفتم: "آره، من فکر کنم این جوریه" مهدی گفت: " بدبختی شروع شد". اشاره داشت به جمله ای که این چند روز بین خودمان رد و بدل می شد برای خنده: "اساسا بدبختی ما وقتیه که تو فکر می کنی."

حالا فکر می کنم به اتاق فکر فلان و اتاق فکر بهمان و هم اندیشی فلانی ها برای چیزهای اقتصادی. وضعیت خجسته ای که توی جیب ملت و کمی این طرف ترشان برپاست حاصل همین فکر کردن هاست ظاهرا...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 12:1  توسط امیر میرزایی  | 

عمر پر فراز و نشيب و سراسر ماجراي منتظري هم به آخر رسيد و هزار تا اگر و اما و شايد جديد وارد بازي شد. اتفاق، اتفاقي است كه خيلي ها را اندوهگين و بعضي ها را شايد خوشحال و اميدوار كند.
حالا اندوهگينم، نگرانم، مي ترسم و اين يك بيت شعر شايد مربوط ترين چيزي است كه توي سرم تاب مي خورد:
"خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش    بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:15  توسط امیر میرزایی  | 

... حالا فكر مي كنم اين سعيد آن قدر مسيج داد و بي معرفتي ام را توي سرم كوبيد، آن قدر نجنبيدم و قرار دوستانه ي ديگري نگذاشتم، آن قدر يك چمران نوردي يا خلدبرين گردي صبح جمعه يا يك ديدار ساده را از خودمان دريغ كرديم كه ديدار سعيد موقتا برايمان ناممكن شد. همين چند وقت پيش بود كه با هم مي گفتيم و مي خنديديم و از سعيد مي پرسيدم: "كمپوت چي واست بگيرم؟"
سعيد آگنجي چند روزي است كه هواي آزادي به ريه هاش نمي رسد. با فاصله های دو سه روزهُ به ترتیب علی نیکویی، سعید آگنجی و علی تارخ را بردند. زندان براي اين بچه ها خيلي كوچك است و زمزمه ي اين روزهاي ما همين است كه : "اللهم! فُك كل اسير".
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:11  توسط امیر میرزایی  | 

خودت را که بيرون بريزي باخته​اي. حلقه​ي دار را براي گردن منصور که بافته​باشند، به کار هيچ​کس ديگر نمي​آيد. حلقه​ي دار حلالت منصور، حلالت! تف به تک​تک بافه​هات، طناب! قاتل​ها راست​راست مي​گردند و حلاج پيري که آزارش در هيچ نيمه​شبي به هيچ سگ ولگردي نرسيده بود، حلاجي که حق بود، حلاجي که به اندازه​ي خودش لااقل "بود" -و همين "بودن" کار دستش داد- بالاي دار دست و پا مي​زند. برقص مرد، برقص مرد. برقص! برقص! برقص! برقص! برقص...
ديشب عروسي منصور بود و همه انالحق مي​گفتند و چراغ هاي رنگي روي ريسه يکي​درميان خاموش و روشن مي​شد و همه يکي در ميان انالحق مي​گفتند و بالاي دار مي​رقصيدند. مثل آدم​هايي که توي آب غوطه مي​خورند. مثل کسي که توي آب برقصد. به همان نرمي و به همان آهستگي و به همان آراستگي.
ديشب منصور را دار زدند و هرشب دارش مي​زنند و هر شب جاي طنابش روي گردن کسي، روي دل کسي مي​ماند که آن شب دلش آشوب​تر از همه باشد و اين که امشب گلوگير شده بغض نيست، دلم آشوب تر از همه بوده است، طناب حلاج است. به سلامتي تنهايي، تنهايي در ميان ديگران...

*
همين طور که از چشم​هام مي​خواني و از چرت و پرت هام مي​فهمي و از کبودي جگرم پيداست، امشب بدجوري دلم چپ کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 5:18  توسط امیر میرزایی  | 

همین که به روشنفکر ها بمانی کافی است. همین که سیگارت را به جای خیابان در کافه دود کنی کافی است. تو در هزار توی همین کافه بنشین و درباره ی آرمانشهرت با همه ی زیبا رویان شهر صحبت کن تا همه بدانند که تو امیدی به هیچ کس نداری و آن قدر حقیری که فقط می توانی بزرگی ات را و تعداد کتاب های ظاهرا خوانده ات را به سر ما آدم های امیدوار بکوبی و برای همه ثابت کنی که این راهش نیست. مهم نیست کدام راه را می گویی. هر راهی که مردم -همین مردم ساده ی کوچه و بازار، همین دانشجویان، همین همه- در آن گام بردارند از نظر تو راهش نیست.
آقای روشنفکر. می خواهم دوستت داشته باشم اما نمی دانم چرا نمی شود. منتظری که جامعه کافه ها را بگردد و حضرت شما را پیدا کند و با اصرار از شما نصیحتی چند بخواهد تا لب به صحبت بگشایید. دخمه تان را رها نمی کنید و به میان مردم نمی آیید که بزرگی تان خش برندارد خدای ناکرده و هر که را که با زبان مردم سخن می گوید می کوبید و همراهی با آدم های کوچه و بازار را لکه ی دامنش می پندارید.
می خواهم دوستتان داشته باشم اما نمی دانم چرا خطابه های پرشورتان در احوالات فقرا و رعایا با بوی آروغ های گرانقیمت اربابان در هم می آمیزد. با زبان من سخن نمی گویی و نمی گذاری با زبان خود سخن بگویم. این همه ی دردی است که از تو در سینه دارم برادر روشنفکر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:49  توسط امیر میرزایی  | 

1-چه قدر دلتنگم این روزها. بعد از 20 سال بد و بیراه حواله کردن به شیراز، امروز می فهمم که تا چه اندازه به شیراز و جای ها و آدم هایش تعلق خاطر دارم. شاید قدر آدم ها را پیش از این هم می دانستم اما هیچ گاه دقیق نشده بودم که این سر زدن هر از گاهی به حضرت حافظ و خواندن فاتحه و رها شدن در فضای حافظیه، اعتیاد است. عادتی است که ترک آن موجب مرض است. حالا دلم لک زده برای کافه فروغ و باغ ارم و حافظیه و هر چه که بوی شیراز بدهد. دلم می خواهد آدم های اطرافم را (که همه شان را دوست می دارم) دوباره ببینم و یک عصر جمعه ی خلوت دیگر از خدا بگیرم تا با هم قدم های همیشه باشم. دلم برای عصرها و شبهای ناژوان تنگ شده. این بار اگر دانشگاه شیراز راببینم بعید نیست که سربالایی خرکی اش را بدوم تا بالا. جایی که بیشتر از دانشجوهایش آن جا پلاس بودم. شیراز قراضه ی بزرگ بی در و پیکر من. پنجم همین آبانی که بیاید بر می گردم و بعد از یک ماه با اولین دمی که از هوایت می گیرم لابد یک جمله آرام به لبم می آید: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم".
 -----------------
2-بعد از مدت ها دوباره با شعر آمده ام. شعری که چند ماهه است:

چهره ای که از دور
به ماندن نزدیک است
نزدیک تر که می شوم
صورتکی است
که به رفتن می ماند

خواب هایم این روزها
اگر با همین قیافه سراغم نیایند
نمی شناسم شان
خواب هایم این روزها
لباس شب می پوشند
که پر قبایشان
به هیچ دلی گیر نداده باشد.

خیابان کافه است
مست های آژیر کش
کافه داران امروزی
گروهبان های شوکران چی
در کسوت عقوبت بد مستی
به پر قبایم گیر داده بودند
-: "چه نسبتی داری؟"
(از اعتقادم به نسبیت
می پرسیدند)
-: "من این جا آمدستم وام بگذارم
حسابم را کنار جام..."
حسابم را کنار جام رسیدند.

از کافه بیرون زدم
و از خودم
و پاهایم از زیر پتو
خسته اند

(تا اینجا آموختیم
کافه ها گزمه دارند
گزمه ها
        می گزند
آن چه در ادامه می آید دستورالعمل دوخطی خود ویرانگری است...)

با اولین پیشامد
به مقصد کفش هایم
شهرم را ترک می کنم
که ترک کرده باشم
می گویم که گفته باشم
جار می زنم که
"گفته باشم
من همان آدمم
همو که عدم هیچ کس نیست
و ادامه ی همه ی آدم هاست
که آدم هیچ کس نیست
و عدم همه ی آدم هاست"

(اگر خدا بخواهد
که خواستن توانسته است
سالها
بلکه روزها
در مدار زندگی...
-مادر زندگی، حلال مرگ-
که خواستن
گاهی نمی خواست توانستن باشد
که در خواستن
توان توانستن
به پایانی نه چندان تلخ رسیده بود

اینجا، 25 طبقه بالا تر از سرخ آژیر
25 طبقه پیش از مرگ
قهوه نوشیدنی تلخی است
خیابان کافه بود
کافه ها گزمه داشتند
گزمه ها می گزیدند
و چهره ای که از دور
به ماندن نزدیک بود...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:12  توسط امیر میرزایی  | 

بهنود شجاعی اعدام شد. هیچ کدام از تلاش های خودش، وکیلش و فعالان اجتماعی به جایی نرسید. نامه هایش هم دل خانواده ی مقتول را نرم نکرد. پدر و مادر مقتول، خودشان چارپایه را از زیر پای بهنود کشیدند. چه بی رحمانه و چه مایه غیر انسانی. سرزنششان نمی کنم به دو دلیل: یکی این که شرایط شان را تجربه نکرده ام و دو دیگر این که می دانم آن ها دست پرورده ی همین جامعه اند. جامعه ی خشم و خون و نفرت و دروغ و حسد و غیبت. برای آمرزش و آرامش بهنود دعا می کنم.
بهنود بی گناه بود. بهنود مادری نداشت که راهنماییش کند. قتل را بدون انگیزه و در سنی زیر سن اعدام انجام داده بود. بهنود این روزها برای بسیاری از ما مهم شده بود و خیلی هامان دوستش داشتیم و شاید برایش گریه کردیم و ... . اما ای کاش به جای مرثیه سرایی برای بهنود، به فکر چاره ای باشیم که بهنودهای بعدی به چنگال این عدالت کور و صد مرتبه بدتر از بی عدالتی گرفتار نیایند. اما نمی دانم آیا می شود انسانیت را دوباره در این سینه های خشک کویری کاشت؟


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:17  توسط امیر میرزایی 

دوست دارم لب پنجره ای بنشینم و کاش آن پنجره در طبقه ی هزارم ساختمانی باشد. دوست دارم لب چنین پنجره ای بنشینم. پنجره ی من آن قدر بالاست که آدمیزاد های پایین حواسشان به من نیست. هزار تا یکیشان هم نمی فهمد که یک نفر آن بالا پاهایش را آویزان کرده سمت خیابان و توی هوا تکانشان می دهد.
از همان بالا آدم ها را نگاه می کنم و برای هرکدامشان توی ذهنم گذشته و آینده ای می سازم. کاری ندارم که آقای "الف" زنش را کتک می زند و تند و تند منشی عوض می کند و با هر کدام سر و سری دارد و بعد، از هر کدامشان شاید اخاذی هم می کند. توی دنیای خودم می گویم این آقای الف صبح بیدار شده، به همسرش لبخند زده، چند تا کار دوست داشتنی انجام داده و حالا که توی کوچه دارد سوار ماشین می شود به این فکر می کند که شرکتش چه نقشی در پیشرفت انسانیت و بشریت یا لااقل پیشرفت کشورش دارد و ابدا به مختصات منشی جدیدش فکر نمی کند.
کاری ندارم که آقای "ب" مواد فروش است. من خوب نگاهش می کنم و سعی می کنم دنبال خدای درونش بگردم. هست! ایمان دارم که بدی های آقای "ب" هرگز نمی توانند خدای درونش را بکشند. فکر می کنم که مشتری های آقای "ب" شاگردان درس فلسفه ی ایشانند و ایشان که از این لحظه استاد فلسفه اند مقصودشان از "اشک خدا" یک مبحث جدید فلسفه ی ماوراءالطبیعه است. یا مقصود شاگردانشان از "علف مرغوب"، طریقت و شارع رجوع به طبیعت وجود است. توی خیال خودم از آقای "پ" قول می گیرم که چماقش را زمین بگذارد و بیاید بنشیند تا با هم  درباره ی دین و سیاست و همه ی چیزها تبادل نظر کنیم. خانم "ت" دیگر خیانت نمی کند و  "ث" خوشگله طلاهای دزدی را پس می دهد. "ج" هم دوباره دست به قلم می شود و طرح جدید می کشد...
خدا کند که خیالم به اندازه ی سی و دو حرف همراهی ام کند. آن وقت همه بیایید توی خیال من زندگی کنیم. این جا خوش تر می گذرد.
خدایا! مراقب باش از این بالا نیافتم. هوایم را داشته باش که قرار است تا چند دقیقه ی دیگر دنیا را زیبا کنم. این کاری است که فقط از من که منم بر می آید.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط امیر میرزایی  | 

خریدار باشی می فروشم. والا به قرآن من که فروشنده ام. شمام خریدار باشین. من که هر روز اول صبح کرکره رو میدم بالا که تو بیای. من که وقتی دارم بسم الله اول کارو می گم دلم پی تو و اون رفیقاته. خواستم بفروشم ولی دست و دلم لرزید. من آزادی رو گذاشتم پشت ویترین. شرافت که خریدنی نیست. شما آزادی رو ببر شرافتم هدیه ی ماس به شما بلکه مشتری شین. آزادی مث گل می مونه.
اگه این همه اومدی و ندادم ببری از گدا بازی نبود.  خدا شاهده که از گدا بازی نبود. دلم می لرزید. هول برم می داشت که نکنه ببرن و قدرشو ندونن. نکنه هر روز آبش ندن و مراقبش نباشن. حالام می گم بیا ببر ولی خدایی مرد باش و اگه کلاغا اومدن جلدی بپر تو باغچه ردشون کن. کلاغ که ترس نداره. کلاغ از مترسکی که لباس تو رو پوشیده باشه هم می ترسه. کلاغ سیاهه. دلشم سیاهه. تو ولی سرخی. از پیرهن خونیت نترس. کلاغ از خون می ترسه. به قارقارش گوش نکن. جیگر پرسه زدن نداره تو باغچه ای که دل شیر تو سینه ی صاحبش باشه.
آخه قربون بازوی زخمیت برم. نترس که قیافت مث لوتیای فیلم فارسیا نیست. چن وقته که دیگه لوتی گری به سبیل نیست. لوتی باس اقلکم یه دس یرهن پاره و خونی تو گنجه داشته باشه که تو داری. اونم نه تو گنجهُ رو تنت.
بیا رفیق. بیا. بیا که نیشخند کلاغا دیوونم می کنه وقتی از پشت شیشه منو نشون میدن و می گن کاسبیش کساده. بیا پوسیدم بس که مث عاقبت نسیه دس زدم زیر این چونه ی صاحاب مرده و مگس رد کردم. تو که تا حالا ده بار تا سر همین خیابون اومدی. این بارم بیا و شک نکن. لعنت بفرست به شیطون. پیچ خیابون که رد کنی باقیش دیگه سرراسته.
بیا و آبرومو بخر. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:18  توسط امیر میرزایی  | 

پیش نوشت:
۱- ...
 ۲-این نوشتار به هیچ وجه قصد اسطوره سازی ندارد. تنها بیانی است احساس مند از رنجی که می بریم.

--------------------------------------------------

ببار ای بارون...
ببار!
با دلم گریه کن خون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به یاد عاشقای این مزار

گفتند ماه رمضان امسال ربنا ندارد. ماه رمضان بدون ربنای شجریان در دین هم نیامده عزیز من. ما که از وقتی دست راست و چپمان را شناختیم، دم اذان پیش از این که فکر افطار باشیم فکر این بودیم که کدام شبکه ی این خراب شده ربنا می گذارد که حال و هوایمان تازه شود. رمضان بدون ربنا می شود گرسنگی و تشنگی و همین. ربنا نماینده ی خیلی چیزها بود...

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

استاد! نگران نباش. اگر فاطمه رجبی نمی فهمد ما می فهمیم. و خدا می داند که صدای تو خس و خاشاک هم اگر باشد، خاشاک لابد نام زیباترین گلی است که در زمین می روید. شجریان عزیز کودکی تا حال ایرانی ها! نکند قهر کنی. نکند دیگر نخوانی که خودت می دانی از برکت روح زیبای آدم هایی مثل تو است که می توانیم زشت خوانی این همه کرکس را نشنیده بگیریم.

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

--------------
پس نوشت: من شاید سر جمع ۱۰-۱۵ تصنیف از استاد محمد رضا شجریان را دوست داشته باشم. اما این تعداد را در حد پرستش می ستایم. تعدادی اش همین جنایاتی است که با هم دستی کیهان کلهر در آلبوم "شب/سکوت/کویر" مرتکب شده. جنایت از آن جهت که می دانسته این آلبوم کشته می دهد اما با این وجود خوانده و منتشر کرده.  جز این ها میتوان به جنایتش در تصنیف دلشدگان اشاره کرد (گلچهره مپرس/ آن نغمه سرا...).

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 22:23  توسط امیر میرزایی  | 

 شلیک نکنید آقایان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند
                                    
                                   شمس لنگرودی/۲۲مرثیه در تیرماه

*
شعر از مجموعه ی جدید آثار شمس لنگرودی است که به صورت اینترنتی منتشر شده. مجموعه ی کامل "۲۲ مرثیه در تیرماه" اینجاست.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:56  توسط امیر میرزایی  | 

جایی مثل اصفهان یا یزد یک شهر به شدت مذهبی است،  دقیقا منطبق با تعاریف عمه ی شاه عباس از مذهب. در این جور جاها دختر خوب دختری است که مچاله بشود کنج خانه ی پدر تا خواستگاری چیزی سر برسد و از آن به بعد مچاله بشود کنج خانه ی شوهر (که این به نوبه ی خود پیشرفت شگرفی است). پسر خوب پسری است که حفظ ظاهر کند و در خفای هیچ کداممان را هم که خدا را شکر هیچ کس خبر ندارد. مهم نیست که این دختر یا پسر چه کتابی می خواند، چه قدر کتاب می خواند حالا اصلا چه اهمیتی دارد که پیام آوری گفته باشد "ز گهواره تا گور دانش بجوی" و علی (ع) مثلا به باور داران گفته باشد که کتاب خوب است و این ها یا قرآن گفته باشد در احوال یکدیگر تجسس نکنید. این چیزها مهم نیست مهم این است که حاج فلانی گفته خواب دیدم که موی عمه ی پسر همسایه ی تقی یا نقی بیرون بود و همان تقی یا نقی را در جهنم چه کردند و چه نکردند و از همین حرف ها!
بعضی از مسلمانان ما به خداوندی خدا اگر بدانند که این دین خیر سرش فلسفه هم دارد. آیه و حدیث محکم استخواندار برای صلح و دوستی و آزادی و غیره هم دارد. همین که حاجی فلانی چیزی را بگوید کافی است. دلیل هم این که از خدا بی خبر ۱۰ تا انگشتر عقیق دارد که هرکدام را توی سر خر بزنی ور می افتد.
این حاجی فلانی ها ویژگی زیاد دارند. بیشترشان هم توی خانه زیر شلواری راه راه می پوشند و زن همسایه از رو به رو که می آید سرشان را پایین می اندازند و ایمان دارند که این راه، راه بهتری است برای دلبری کردن. دین را که این همه وجه زیبا دارد تبدیل کرده ایم به یک اژدهای هفت سر و جالب تر این که همگان را به سفره ی اژدهای فوق الذکر دعوت می کنیم. بهشت را کرده ایم اندازه ی آشپزخانه ای که کوزت تویش کار می کرد و چنین نشان می دهیم که جهنم جایی است لا اقل دو سه هزار برابر بهشت که سر بجنبانی افتادی داخل.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 7:33  توسط امیر میرزایی  | 

دزدی که تلفن همراهم را برد شاید نمی دانست که با آن تلفن، خیلی از روابط کاری و فرصت های پیشرفت و از همه مهم تر دوستان و خاطرات مرا با خود می برد.
تمام سال های راهنمایی (و حتی اگر اشتباه نکنم، از چهارم ابتدایی)، علی رئیس بود و من معاون علی. دوتا مبصر بودیم که کارمان بیشتر تامین امنیت بچه ها در حین شیطنت بود تا حفظ نظم شان. با هم دوست بودیم و همدیگر را دوست می داشتیم. اواخر کلاس سوم راهنمایی بود که علی بار سفر را بست و مثل خیلی های دیگر برای "یک لقمه نان و آزادی" به علاوه ی فرصت های علمی بیشتر و...  پرید به سمت آن طرف دنیا.
حالا بعد از این همه سال علی آمده ایران و این روزهای آخر حضور علی است. چند روز که صرف ایرانگردی او شد و چند روز صرف سفری که برای من پیش آمد و قرار بود همین روزهاى آخر همدیگر را ببینیم. اما شماره ی تلفن همراه علی و همه ی دوستان مشترکم را فقط و فقط در همان گوشی به سرقت رفته داشتم و حالا مانده ام با دوستی که بعد از این همه سال آمده و فردا عازم است و هزار هزار غصه که از ندیدنش بر سرم هوار می شود. خدا کند این پست را بخواند... .

پ.ن: علی جان اگر این پست را خواندی، کامنت خصوصی بگذار و شماره ی تماست را برایم بفرست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:26  توسط امیر میرزایی  | 

نمی گویم که خدای نکرده، میرحسین از روی دست من بیانیه می نویسد اما لا اقل تله پاتی را به عنوان پایین ترین سطح توقع بنده به رسمیت بشناسید.
من (علیه الرحمه) فرموده بودم:
"فرياد سر داده اند كه نهضت آزادي بد است، جبهه ي ملي بد است، مشاركت بد است، مجاهدين انقلاب اسلامي بد است، انجمن اسلامي منحرف است، دفتر تحكيم مرتد است، خبرنگار جاسوس است، راننده ي تاكسي عامل نفوذي است، جوان اگر فلان تي شرت يا شلوار را بپوشد يك تهديد براي امنيت ملي است، فعال اجتماعي به دنبال بر اندازي نرم است و در نهايت هر كسي به جز همين چهار تا سازمان و گروه و دسته و تشكل ما از حق فعاليت و شايد حتي حيات محروم است."

و میر حسین در بیانیه ی اخیر خود (بیانیه ی شماره ی ۹) گفته:
"به مردم بازگردیم. چرا هر گره سهلی را با دندان‌های امنیتی باز می‌کنیم؟ چرا به کوچکترین بهانه،‌ هرکسی را از دایره خود‌ی‌های‌مان دور می‌کنیم؟ این یکی بیش از اندازه جوان است، آن یکی بیش‌ از اندازه هنرمند است، آن یکی روشنفکر است، این یکی با ما اختلاف سلیقه دارد، آن یکی دانشجوست، این یکی از کار ما ایراد می‌گیرد، آن یکی به گروه ما تعلق ندارد، این یکی قدش بلند است، آن یکی خیلی شیک‌پوش است. آن‌قدر از دور خود می‌رانیم تا این که تنها می‌مانیم. این شیوه انقلاب اسلامی نیست، و شیوه اسلامی نیست که آغوشش را به روی همه باز می‌کند و به صرف شهادت زبانی، انسان‌ها را در دایرۀ خود می‌آورد."

متن کامل بیانیه واقعا خواندنی است.
+بیانیه ی شماره ی 9 میرحسین موسوی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:26  توسط امیر میرزایی  |