تبليغاتX
سر گیجه
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...
...اسطوره اون روز ها امروز بلاي جان جوانان با استعدا فوتبال ايران شده. تکنيک رو پشت در هاي تيم ملي نگه داشته و مهم تر از همه اينکه خودش رو از دل مردم بيرون کشيده!

۵-جاي تأسفه! وقتي کاپيتان داشت اعلام ميکرد که مصدوم شده اشک توي چشم هاش جمع شده بود و لب هاش با لرزش خودشون خبر از وجود بغض سنگيني مي دادن! بغضي که به ناگاه ايجاد شد و شايد در خفا به ناگاه به انفجار رسيد! چه چيز مي تونه بغض مرد ?? ساله ثروتمند و شايد خوشبخت اردبيلي اون هم با اين سوابق رو موجب بشه؟ آيا جز اين بود که خشم ايرانيان حاضر در فرانکفورت بعد از اون نمايش ضعيف باعث شد که کاپيتان -بي تعارف بگم- خودش رو به مصدوميت بزنه؟ نمايش بهترين گلزن جهان اون روز آنقدر ضعيف بود که از سوي فيفا به عنوان بي ارزش ترين بازيکن ميدان انتخاب شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 22:9  توسط امیر میرزایی  | 

یه وبلاگ توپ معرفی میکنم حتمآ برید ببینید چه کولاکی کرده! خارج از شوخی این یکی زرد که نیست خیلی هم باحاله!

خداییش باید اعتراف کنم من این وبلاگ رو دیدم از خودم با این مطالب مسخرم حالم به هم خورد.

توی وبلاگش از مصاحبه اختر قاسمی با سیما بینا پیدا میکنید تا زیبا ترین داستان ها و متون کمی آمیخته با فلسفه! به هر حال اگر تو فازش هستید حتمآ وبلاگش رو ببینید.

اسم وبلاگ هست "پنجره ذهن من"

نمونه کارش رو هم نزدم تا خودتون برید ببینید.

واسه قبلی که حال کردید تشکر هم نکردید لا اقل برید اینو ببینید ای والله نثار قبر امواتمون کنید.

حالا تا اشکتون در نیومده اینم آدرسش:

www.golbang.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 15:18  توسط امیر میرزایی  | 

از وقتی که این کاریکاتور مانا نیستانی توی ویژه نامه ی جمعه های روزنامه ایران چاپ شد سخت دنبالش بودم که ببینم واقعا جریان چی بوده. با توجه به روحیه عجیب ما ایرانی ها -خوشبختانه یا متاسفانه- حتی یک برگ از ایران جمعه اون روز تو هیچ کدوم از دکه ها باقی نمونده بود. به هر دری زدم تا بتونم اون کاریکاتور رو ببینم اما انگار اصلا چنین چیزی از ابتدای خلقت وجود خارجی نداشته!! خوب به هر حال مجبور شدیم قناعت کنیم به شنیدن شرح اون کاریکاتور. این هم خیلی راحت ممکن نبود چون از هر کسی که می پرسیدم یا واقعا مثل خود من روزنامه رو گیر نیاورده بود یا از بس می ترسید (حالا نمیدونم از چی!) ادعا میکرد که اصلا از وجود روزنامه ای به نام ایران خبر نداره (البته نه به این شدت).

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 13:31  توسط امیر میرزایی  |