تبليغاتX
سر گیجه
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...

...آخر حرفه ای هم هستن. به هیچ کسی هم ربطی نداره. چاکر شما هم هستیم. گردنم هم از مو باریکتر! زورمم زیاده! دهن همه رو هم سرویس میکنم! کوچیک همه هم هستم. یکی هم لطف کنه بیاد منو جمع کنه تا یه چیزی نگفتم هممونو فیلتر کنن... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:52  توسط امیر میرزایی  | 

امروز چند نان کم می آید؟

                         و چند جان؟

انتخاب کن

چشم هایت را

       به روی درخت می بندی

                            یا به درخت؟

ساده تر؟

      به روی حقیقت یا به حقیقت؟

                              دلت را چطور؟

                                        و چشم دلت را؟

به حقیقت بستن یا به روی حقیقت بستن؟

مسئله این نیست

    که روزی هزار تبر

           در لابلای دست های پینه بسته ی تبر زن

                                                        جوانه میزند

نه! مسئله این نیست.

                    مسئله...

                        کماکان همان بودن یا نبودن است

 

 

بودن یا نبودن...

         مسئله این است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:45  توسط امیر میرزایی  | 

منابع آگاه میگن ۲۴ خرداد زادروز چه گوارا بود. خیالی نیست. گذشت! هیچی بگیر بخواب...

راستی! یه لحظه نخواب! جون من یه لحظه بیشتر طول نمی کشه.

ببین! میگن یه چند ساله دکتر شریعتی هم از دنیا رفته ها!!!! آخی... پس چرا ما نفهمیدیم؟

خیلی خوب حالا٬ اخر آخرش چی می خوای بگی؟ خوب ۲۹ همین ماه هم سالگرد شهادت دکتر شریعتیه! اینم اصلا مهم نیست٬ بذار بخوابیم تو هم برو بخواب.

اه! راسی یه لحظه صبر کن. اگه میشه نخواب یه لحظه.....!!!!!!! جون من!

میگم حال کردی این رسانه ما در چه وسعتی اطلاع رسانی کرد؟ من مردم از این همه اطلاع٬ یکی بیاد منو جمع کنه که دلم غش میره واسه این جور صدا و سیماها. به جان خودم هیچ کشوری صدا و سیماش این جوری نیستا! یکی ما اینجوری هستیم یکی هم یه کشوری هست تازه کشف شده تو پلوتون. یعنی خدا رو شکر در زمینه ی اینجور اطلاع رسانیا اول نباشیم بدون شک دوم رو هستیم.

ای بابا! تو که نیم ساعته خوابیدی. خیلی خوب پس منم برم بخوابم.

میگم این مسواک من دست تو نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 2:33  توسط امیر میرزایی  | 

صورتش...

پر از لبخند بود

و من

      سرگیجه هایم را

                مدام توی صورتش می پاشیدم

آنقدر که خنده هایش

       زیر چکمه های وهم من

                                جان دادند

پیش از آن که به لبخند دیگری

                                جان بدهند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط امیر میرزایی  | 

امروز نا پرهیزی کردم و به یمن(!!!!) یک حادثه (نگران نباشید، به خیر گذشت) صبح از خواب بیدار شدم تا آرزوی دیدن صبح را به گور نبرم. حالا این مهم نیست. امروز تازه متوجه شدم که برنامه #مردم ایران سلام# -که شنیدم منصور ضابطیان هم یکی از مجری های آن است (ندیدم،فقط شنیدم)- کلیپ می سازد و پخش می کند. خوب این هم اصلا مهم نیست!! پس چه چیزی مهم است؟
آها!!!! ببخشید دیگه لحنم عوض میشه. این از نشونه های فشار خونه!
آقا این صدا و سیما عجب دل خجسته ای داره! من واقعا این اعتماد به نفس رو تحسین میکنم.  من که کم آوردم.
--------خوب به حال طبیعی بر می گردیم----------
بله! یکی از این کلیپ هایی که پخش شد کلیپی بود که روی آهنگ راز* مرحوم ناصر عبدالهی ساخته شده بود. ساخته که چه عرض کنم، تمام تصاویر دزدی بود. تک تک صحنه های زیبا و خوش نمای فیلم شبهای روشن با نهایت دقت و سلیقه(!!) گلچین شده بود و روی این آهنگ کار شده بود بدون آنکه حتی نامی از فیلم برده شود (نام کارگردان هم پیشکش). مرحومیت**(!!) ناصر عبدالهی را هم میتوان به حساب خوش شانسی اش گذاشت چون اگر زنده می ماند به درد فرزاد موتمن بیچاره (کارگردان شبهای روشن) دچار می شد. البته وضع آن مرحوم بهتر است چون هم اسم خوش و هم اسم آهنگش برده شد (البته از اجبار).
در این جا یک سوال پیش می آید که صرفا جهت همفکری، آن را به صورت تستی خدمتتان عرض می کنم:
      سوال:
 منظور سعدی از جمله ((هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند)) چه چیزی می توانسته باشد:
الف) نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی
ب)بیان اینکه هنرمندان در قرون 7 و 8 دل خوشی داشته و شدیدا آدم های خوشحالی بوده اند
ج)با همه شوخی با سعدی هم شوخی؟؟
د) بار آخرت باشه دیگه هم این طرفا پیدات نشه.
توضیحات (توضیح واضحات):
*:(اگه بگم راز دلم رو.....تو هم کنارم نمیمونی)
**: به معنای محرومیت نیست اما برای آدم های بد به محرومیت ختم خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:21  توسط امیر میرزایی  | 

دیروز وقتی که خاطره ها را بایگانی می کردم هرگز به ذهنم خطور نمی کرد که همان بایگانی پاتوق ذهنی من خواهد شد.

شاید فردا وقتی به دست نوشته هایی که امروز -کز کرده- گوشه ی اتاق بایگانی ذهنم نوشته می شود نگاه کنم ببینم که ناخواسته بایگانی جدیدی را شکل داده ام.

هر کدام از بازی ها قانون خود را دارند و این قانون خاطره بازی است. یک زندگی خاطره مدار مانند یک تسبیح است. فهمیده ام که خاطره ها دانه های این تسبیح اند اما نخ تسبیح را هرگز کشف نکرده ام. کشف این نخ شاید بزرگترین کشف زندگی یک انسان در حد و اندازه های من باشد.

خوبی خاطره بازی این است که همه ی بازیکنانش حرفه ای و قدیمی اند. دلیل آن هم این است که هیچ کس نمی تواند تصمیم بگیرد که من میخواهم از امروز خاطره باز باشم چون تازه باید شروع به تکمیل بایگانی خاطراتش کند. در این صورت هم وقتی بایگانی تکمیل شود بازیکن مدت ها با خاطرات دست و پنجه نرم کرده و حسابی آماده شده است. به هر حال مهم ترین نکته ی این بازی خاطرات هستند. خاطره در خاطره بازی مثل توپ در فوتبال است. داشتن خاطره -چه تلخ چه شیرین- لازمه ی انجام این بازی است.

گاهی احساس می کنم خاطره بازی عادتی مضر است که تمام موفقیت های امروز مرا تحت الشعاع قرار می دهد. اما گاهی هم فکر می کنم اگر خاطرات نبودند انسان ها به چه واسطه به "من" امروز خودشان مباهات می کردند؟ گاهی آدم هایی از خاطره بازی و خاطره بازها بد می گویند اما من فکر می کنم زندگی با خاطره ها به هیچ وجه در جا زدن در زمان نیست بلکه استفاده بهینه از گذشته است در جهت اصلاح امروزی که قرار است خاطره ی فرداها باشد و فردایی که....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:54  توسط امیر میرزایی  |