یه غزل مثنوی می نویسم:
من بی گناهم، روی خنجر خون بریزید
ترس مرا از هیبت قانون بریزید
این دردها را که درونم خانه کردند
محض خدا از قلب من بیرون بریزید
من بی گناهم خنجرم پهلو گرفته
من بی گناهم بخت ار من رو گرفته
من غرق بغضم مثل لبخندی که خشکید
من داغ دارم مثل آتش، مثل خورشید
***
لیوان پر از مسمومیت، پهلو پر از زخم
صورت پر از سیلی خوری، صورت پر از اخم
بر می خورم در تو به یک لبخند بن بست
در صفر -یا فرقی ندارد- سیصد و شصت
جلاد من در من به رسم عشق ننگر
من را نبین -مثل هزاران در دیگر-
امشب من از تو، تو از آدم ناگزیری
با زندگی هم کاسه ای، از مرگ سیری
امشب من از تو، از تلاطم می نویسم
فردای بغضم، درد دارم، خیس خیسم
امشب من از دلشوره سرشارم تو از شور
امشب من از نزدیک می میرم تو از دور
امشب تو و شاخه، تو و دستان کوتاه
امشب من و مقصد، من و پاهای رنجور
از خنخر تو خون من می ریزد امشب
ترس تو از قانون من می ریزد امشب
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:36 توسط امیر میرزایی
|