تبليغاتX
سر گیجه - شاید هم زخم نباشد
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...
خیلی سال پیش چیزی ترکید. یا شاید چند تا چیز به هم خوردند. نمی دانم. اسمش را گذاشته اند بیگ بنگ. همین که این طور شد دنیا این جوری شد و جای ما باز شد و سال ها بعد پای ما باز شد به این جا. خدا با هزار جور حساب و کتاب و باید و نباید و می شود و نمی شود ریختمان این پایین.
حالا خیلی سال از آن برخورد -یا چه می دانم ترکیدن- می گذرد. اما هنوز آدم ها که از روبروی هم می آیند خودشان را کنار می کشند تا یه هم نخورند. تا چیزی نترکد. تا چیزی توی دل هیچ کدامشان نترکد. تا جای هیچ کس -و بعدها پای هیچ کس- باز نشود به دنیا.
می ترسند انگار، که روزگار بیشتر از این حرف ها حساب و کتاب برای بعدی ها توی آستین داشته باشد.

از این حرف ها هم مگر سر در می آوری؟ مگر تو هم دیده ای شان؟ بگذار من بگویم که دیده ام شان. خدا هزار جور حساب و کتاب دارد اما گاهی یک جمع ساده را آن قدر لفت می دهد که ترس برم می دارد نکند وقت امتحان ته بکشد. اما یادم می آید که همو که یک ها را با یک ها جمع می کند امتحان را می گیرد. هموست که بی صدا رعشه به تن سالن می اندازد که:"ورقه ها بالا"
و این ماییم که هیچ کدام ساعت روی دستمان نیست که بدانیم کی ورقه ها را می گیرند.
خدا بعضی وقت ها هم تقلب می رساند. خدا پارتی بازترین کسی است که می شناسم اگر بشناسم اش. همه چیزش بر مبنای رابطه است...چار دیواری، اختیاری! 

هنوز هم آدم ها از تکرار فاجعه می ترسند اگر فاجعه باشد! یکی گفته زخم است و باقی گفته اند زخم است. هر چه سوخت که زخم نیست.   کاش مثل بعضی وقت هایت می گفتند "شاید ها، شاید نه!"

ما هم که هیچ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:1  توسط امیر میرزایی  |