تبليغاتX
سر گیجه - پیرامون عبارت پارادوکسیکال "هنرمند موفق"
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...
 

آن چیست که هم، "بازی" باشد و هم "بی سر و صدا"؟ این معمایی است که بچه های چند نسل از یافتن پاسخش عاجز مانده اند.
بچه تر که بودیم خیلی فکر می کردیم اما نمی فهمیدیم منظور بزرگ تر ها از "بازی بی سر و صدا" چیست. امروز به این نتیجه رسیده ایم که از دو حال خارج نیست: یا از مای فلسفه نخوانده و منطق نیاموخته انتظار داشته اند که چنین مسئله ی فلسفی معظمی را حل کنیم یا فقط حرف گنده ای می زدند که نفهمیم و برای فرار از دشواری مسئله، بی خیال بازی شیرین بعد از ظهر بشویم.
حالا که کمی بزرگ تر شده ام به این فکر می کنم که عبارت هنرمند موفق هم از همان دسته حرف هاست. مثل "بازی بی سر و صدا" یا "عشق منطقی" یا مثلا "عشق معتدل"!
هنرمند؟ موفق؟ کدام هنر و کدام موفقیت؟ موفقیت آیا همان است که برنامه ریزی و تمرکز کاری و درس خواندن و رقابت در کنکور و این حرف ها را می طلبد؟ بعد تر هم رعایت موازین کاری و بعد تر مراقبت از مجسمه ی بلورین شهرت و...؟
هنر چه طور؟ هنر آیا همان است که اگر دلباخته اش شدی دلت را می کشد سمت بی خیالی و خیال های متفاوت و فرار و سینمای آن طرف چهارراه؟ که نمی گذارد با فضای کتابخانه دوست بشوی؟  مطئن باش هر چه هم قوی باشی دوست داشتن هنر (صرف دوست داشتنش) می کشاندت به آخر کوچه ی پروانه که سه تا بستنی بخری و بعد کنار "هم فراری ها" رها بشوی روی چمن کنار دوربرگردان و حس کنی که رهایی اینجا را به اسارت کلاس "آدم های موفق" ترجیح می دهی. به سال های مدرسه که فکر می کنم می بینم که اگر سینما و موسیقی و چه و چه را دوست نداشتم چه قدر راحت تر بودم. چه قدر معلم های عدل الهی و فلسفه و منطق و ... دوستم داشتند. لااقل براهیمیان و شهسواری مدرسه ی احسان یا طهماسبی دبیرستان علوم و معارف، به محض ورود، حضور من را بهانه ی درس ندادن نمی کردند. چه قدر تمرین نوشتن کردم سر کلاس های جدی معلم های جدی تر.
با این همه، باید قاعده ی بازی را پذیرفت. آخر سر با همه ی این تناقض ها انگار باید این عبارت عجیب "هنرمند موفق" را یک جوری قالب کنیم به خودمان (به خاطر وجود نمونه های روشن در رشته های گوناگون هنری). ولی باز هم فکر می کنم کتک خور های سینما در رشته ی خودشان از نظر درونمایه و ذات هنری بالاتر و والاتر از نقش اول محبوب و "موفق" فیلم باشند.

------------------
پ.ن: تمام نوشته های این پست وبلاگ، تنها یک قطب از یکی از درگیری های عظیمی است که این روزها در درون خودم دارم. قطب پیروز این درگیری به طور جدی آینده ام را ترسیم می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:46  توسط امیر میرزایی  |