|
بی آن که از تمامی صداها، یک صدا آشنای تو باشد...
|
دزدی که تلفن همراهم را برد شاید نمی دانست که با آن تلفن، خیلی از روابط کاری و فرصت های پیشرفت و از همه مهم تر دوستان و خاطرات مرا با خود می برد.
تمام سال های راهنمایی (و حتی اگر اشتباه نکنم، از چهارم ابتدایی)، علی رئیس بود و من معاون علی. دوتا مبصر بودیم که کارمان بیشتر تامین امنیت بچه ها در حین شیطنت بود تا حفظ نظم شان. با هم دوست بودیم و همدیگر را دوست می داشتیم. اواخر کلاس سوم راهنمایی بود که علی بار سفر را بست و مثل خیلی های دیگر برای "یک لقمه نان و آزادی" به علاوه ی فرصت های علمی بیشتر و... پرید به سمت آن طرف دنیا.
حالا بعد از این همه سال علی آمده ایران و این روزهای آخر حضور علی است. چند روز که صرف ایرانگردی او شد و چند روز صرف سفری که برای من پیش آمد و قرار بود همین روزهاى آخر همدیگر را ببینیم. اما شماره ی تلفن همراه علی و همه ی دوستان مشترکم را فقط و فقط در همان گوشی به سرقت رفته داشتم و حالا مانده ام با دوستی که بعد از این همه سال آمده و فردا عازم است و هزار هزار غصه که از ندیدنش بر سرم هوار می شود. خدا کند این پست را بخواند... .
پ.ن: علی جان اگر این پست را خواندی، کامنت خصوصی بگذار و شماره ی تماست را برایم بفرست.