1-چه قدر دلتنگم این روزها. بعد از 20 سال بد و بیراه حواله کردن به شیراز، امروز می فهمم که تا چه اندازه به شیراز و جای ها و آدم هایش تعلق خاطر دارم. شاید قدر آدم ها را پیش از این هم می دانستم اما هیچ گاه دقیق نشده بودم که این سر زدن هر از گاهی به حضرت حافظ و خواندن فاتحه و رها شدن در فضای حافظیه، اعتیاد است. عادتی است که ترک آن موجب مرض است. حالا دلم لک زده برای کافه فروغ و باغ ارم و حافظیه و هر چه که بوی شیراز بدهد. دلم می خواهد آدم های اطرافم را (که همه شان را دوست می دارم) دوباره ببینم و یک عصر جمعه ی خلوت دیگر از خدا بگیرم تا با هم قدم های همیشه باشم. دلم برای عصرها و شبهای ناژوان تنگ شده. این بار اگر دانشگاه شیراز راببینم بعید نیست که سربالایی خرکی اش را بدوم تا بالا. جایی که بیشتر از دانشجوهایش آن جا پلاس بودم. شیراز قراضه ی بزرگ بی در و پیکر من. پنجم همین آبانی که بیاید بر می گردم و بعد از یک ماه با اولین دمی که از هوایت می گیرم لابد یک جمله آرام به لبم می آید: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم".
-----------------
2-بعد از مدت ها دوباره با شعر آمده ام. شعری که چند ماهه است:
چهره ای که از دور
به ماندن نزدیک است
نزدیک تر که می شوم
صورتکی است
که به رفتن می ماند
خواب هایم این روزها
اگر با همین قیافه سراغم نیایند
نمی شناسم شان
خواب هایم این روزها
لباس شب می پوشند
که پر قبایشان
به هیچ دلی گیر نداده باشد.
خیابان کافه است
مست های آژیر کش
کافه داران امروزی
گروهبان های شوکران چی
در کسوت عقوبت بد مستی
به پر قبایم گیر داده بودند
-: "چه نسبتی داری؟"
(از اعتقادم به نسبیت
می پرسیدند)
-: "من این جا آمدستم وام بگذارم
حسابم را کنار جام..."
حسابم را کنار جام رسیدند.
از کافه بیرون زدم
و از خودم
و پاهایم از زیر پتو
خسته اند
(تا اینجا آموختیم
کافه ها گزمه دارند
گزمه ها
می گزند
آن چه در ادامه می آید دستورالعمل دوخطی خود ویرانگری است...)
با اولین پیشامد
به مقصد کفش هایم
شهرم را ترک می کنم
که ترک کرده باشم
می گویم که گفته باشم
جار می زنم که
"گفته باشم
من همان آدمم
همو که عدم هیچ کس نیست
و ادامه ی همه ی آدم هاست
که آدم هیچ کس نیست
و عدم همه ی آدم هاست"(اگر خدا بخواهد
که خواستن توانسته است
سالها
بلکه روزها
در مدار زندگی...
-مادر زندگی، حلال مرگ-
که خواستن
گاهی نمی خواست توانستن باشد
که در خواستن
توان توانستن
به پایانی نه چندان تلخ رسیده بود
اینجا، 25 طبقه بالا تر از سرخ آژیر
25 طبقه پیش از مرگ
قهوه نوشیدنی تلخی است
خیابان کافه بود
کافه ها گزمه داشتند
گزمه ها می گزیدند
و چهره ای که از دور
به ماندن نزدیک بود...
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:12 توسط امیر میرزایی
|